با سلام
يك غزل مثنوي قديمي ( آبان 82) را براي اين پست انتخاب كرده ام
يواشتر
يواشتر ، همه ي كوچه مملو از برف است
يواشتر ، زن همسايه در پي حرف است
عجيب نيست ، تعجب نكن تو هم باشد
خيال كن زن همسايه نيز غم باشد
.... چگونه مي كشي آنرا بكش به مهر خود
بِكِش به غمزه ي جادو بكٌش به سحر خود
پري ! تمام اتاقم پر از بهانه شده
و تخت آن پسر تخت مرده خانه شده
چگونه سمفوني اش را نظاره گر باشم
كه نت نت همه ي خانه تازيانه شده
فقط مسكن من قابي از تو مي باشد
نگاه مي كنمت : موي خوب شانه شده
تو اي الهه نازم ! تو اي الهه ناز ....
.... چه باز ورد زبانم در اين زمانه شده
و دستخط تو را عاشقانه مي خوانم
هزار بار ولي كاغذي كه تا نشده ...
پري يواش برو ، كوچه مملو از برف است
يواشتر ، زن همسايه در پي حرف است
تو گفته اي كه مگر عشق را نمي داند
بساز جمله برايش تو با « نمي داند »
بساز و باز بسوز و بسوز و باز بساز
كه عشق جرم من و توست تا نمي داند
يواشتر ، زن همسايه در پي حرف است
يواشتر ، همه كوچه مملو از برف است
يواشتر ، زن همسايه كم نمي باشد
يواشتر ، زن همسايه برف م ي پ ا ش د
اول عذر خواهی
" قربان آن کلیک هایی بروم که در این مدت حرام شدند . خودم به روز نبودم و ترجیح دادم وبلاگم هم چنین باشد . "
دوم یک غزل
گپ و گفتی با مرگ
با مرگ اشنایم و با زندگی عجین
دارم به این دوراهی مشکوکتان یقین
با زندگی تفاهممان در طلاق بود
باید که رو کنم به تو ای مرگ بعد از این
من نیز امدم که شبی قاتلت شوم
من عاشقت شدم تومرا بیش از این ببین
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
دست مرا بگیر تو ای آسمان ترین
تو ان حقیقتی و مجازت گرفته اند
باید خودی نشان بدهی باز ..... آفرین
هی دست روی دست مگر می توان گذاشت
موسی من ! درآر تو دستی از آستین
دست مرا رها نکن ای روسری سپید
دست مرا رها ............ نگذارم در این زمین
من خسته ام .چقدر بخوابم به اشتباه
در آرزوی روی تو ای خواب راستین
خوب بخوابید