یک عکس را اینجا ببینید
با سلا م عیدتان مبارک
چند رباعي و دوبيتي و دوبيت..... خدمتتان پست مي كنم :
*
با اسب بسوي مقصدي شيرين تاخت
تاريخ بزرگ عشق را مجنون ساخت
وقتي كه رسيد در لب رود آنگاه
در محضر آب كفر را دست انداخت
**
يك روز بهاري و نشاط انگيزي
يك روز غم انگيزتراز پاييزي
فالي زدم از دلم كه اي ؟... خوب آمد
دل گفت دروغ مصلحت آميزي
***
مثل گل سرخ مثل شبنم خوبي
اندازه ي مهرباني غم خوبي
تو خوب نئي خوب نئي خوب نئي
تو بهتر از آني كه بگويم خوبي
****
وقتي كه تويي مشك ختن بي معني است
نزديك گل سرخ چمن بي معني است
اينگونه بگويم كه برايم جز تو
در دايره لغات زن بي معني است
*****
...
******
اين پست صداش از آسمان مي آيد
با صورتك بهشتيان مي آيد
خود دوزخي است و با بدان مي جنگد
دزدي كه به شكل پاسبان مي آيد
*******
در فصل عطش تو آب باشي اي دوست
در مستي من شراب باشي اي دوست
اين است دعاي هر شب بارانيم
در سايه آفتاب باشي اي دوست
********
بلبل شدي و كنج قفس ميله شدم
روباه شدي به شكل صد حيله شدم
گفتی که مرا از سر خود واکردی...
پروانه شدي و باز من پيله شدم
*********
غزل چشمان زيباي تورا گفت
دوبيتي قد رعناي تو را گفت
غزل گفت و دوبيتي گفت و دل گفت
ولي آي الفباي تو را گفت
**********
مي بينه من رو ولي كم رو شده
دست دلش پيش دلم رو شده
ميگه كه عاشقي دروغه آخه
يه مدته خودش دروغگو شده
***********
ميدونٌم درد ما رو آخري نيست
تو هنده كوه نورٌم نادري نيست
خودت پاپيش بذار كم كن غمامو
عزيزٌم قلب مو MP3نيست
سلام بر همه
ضمن تسليت اين ايام
دوغزل قديمي را بنا به دستور دو دوست براي اين پست انتخاب كرده ام .
غزل 1
من از درون پرِ حرفم وَ از گلو گيرم
حجامتم نكني در سكوت مي ميرم
هواي حرف درونم چه سرد مي بارد
ولي تعجبم اين است رو به تبخيرم
هزار درد سياهم هزار شعر سپيد
مي آفريند اگر واكنند زنجيرم
و حس من چه عجيب است حالتي دارم
به احتمال قوي در حلول تكثيرم
***
اگرچه بسته شده بال شعر من اما
دوباره مي شنويدم كه بال مي گيرم
غزل 2
خوبيم و جدال سهممان است
يك گريه ي لال سهممان است
دربين تمام آرزوها
اميد « محال » سهممان است
از اين همه بلبل و قناري
يك دانه ي فال سهممان است
داريم دوبال و در حصاريم
پر نيست وبال سهممان است
ما صاحب باغهاي انگور
جاپاي شغال سهممان است
ما در لب بام آفتابيم
اين است زوال سهممان است
***
غم نيست ولي كه شاعريم و
دنياي خيال سهممان است بهمن 82
بخند تا که جهانم قشنگ تر بشود
از اشتیاق غزل گونه هام تر بشود
بخند و گریه ما را مخواه بانو جان
مخواه جوی دوچشمان ما خزر بشود
و روزنامه این شهر بی خبر مانده است
کمی بخند که شهرم پر از خبر بشود
دمی بیا بگشا چین ابرو و بگذار
که هرچه غصه به دنیاست در به در بشود
تمام درد مرا باد می برد با خود
اگر شود که بخندی ..... ولی اگر بشود