از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید »قیصر

و یک غزل
چشمهای تو بخندد روز ختم بی پناهی هاست
عاشقم حتی اگر عشق تو آغاز دوراهی هاست
پادشاهم در جهان اما کسی فرمانبر من نیست
اعتبارم جستجو کردم ... به حد چند شاهی هاست
بازدارد تق تق کفش بهار از دور می آید
بر ذغالی می نویسد روز روز روسیاهی هاست
گونه های لاغر من خیس شد تا خوب دانستم
رودخانه خشک بود و خیسیش از اشک ماهی هاست
کاش می شد تا بخوانم رازی از این چشمهای تو
اینکه می خواهی مرا وابسته خواهی نخواهی هاست
می گذارم قافیه نذر نگاه نافذش گردد
آخر او از ابتدا از ابتدا دیوانه ام می خواست
قيصر نام كوچكي براي او بود

اولين بار مهرماه هشتاد ودو در هتل محل اقامت كنگره هشتم شعر جوان قيصر را ديدم . پيش از آن شعرهايش را دوست داشتم . ولي راستش را بخواهيد انقدر شاعران را با شعرهايشان متفاوت ديده بودم كه برايم از روز روشن تر بود بود كه سيرت هيچ كدام با صورت شعرشان يكي نيست . لذا خيلي هم از ديدنش خوشحال نشدم .اما به هرحال او را استادي قابل احترام مي دانستم . با يكي دوتن از دوستان پيش او رفتيم ...