و من شاعر گیسوانت شدم
تا باد را پریشانتر کنم
نسیم را ولگردتر
و از تو بگویم
تویی که تلفیق آهن و آهی
تویی که شیری و آهو
و چشمهایت شعریست نسروده
که هرشب الهام می شوند بر قلب کلماتم
«1»
تا من نگاهت مي كنم تو ، هي دوست داري كه بباري
هميشه تو ذهنم سواله ...با آسمون نسبت نداري ؟
هرچند اشكاتم قشنگه ، از سيل مي ترسم ولي من
از ابر مي ترسم عزيزم .مخصوصا از ابر بهاري
... از گريه هات ديگه نمي گم
تو خوشگلي همتا نداري
ماه مشق شب پس ميده پيشت ، خورشيد رو هم جا مي زاري
حس مي كنم طعم لب تو ، طعم انار ترش و داره
اما نگات يه جوريه كه ، گندم رو ياد من مياري
از اين همه حرفا گذشته ، بازم جوابم رو نداري
انقد بزرگي مهربوني ، با آسمون نسبت نداري !!!؟
«2»
من نمي خوام كه خشك و تر بميريم
ولي بيا ما دو نفر بميريم
درخت بشيم ... جونه هم بگيريم ...
درخت مي شيم كه با تبر بميريم
خودت بيا سرت رو زير آب كن
دلم مي خواد كه سر به سر بميريم
كبريت بزن نترس هيچي نميشه
يه بار بزار كه بي خطر بميريم
كبريت بزن الانشم مرده ايم
مگه ميشه كه بيشتر بميريم
بخند و كبريت و بزن نترس هي
دلم نمی خواد که پکر بمیریم
مشكل تو قلبت كه ميترسي
نميشه كه ما تا كمر بميريم
*
اينا كه گفتم شوخي بودن اما
يه روز مياد كه بي خبر ....