تبليغاتX
من و غزل - داستان
من و غزل به تفاهم رسیده ایم ولی ................. کسی به خواندن این خطبه حیف راضی نیست
و خدا خواست در این قصه تو بی سر باشی

سالها بگذرد و قندمکرر باشی

راوی قصه چنین گفت که حالا باید

بر سر نیزه روی از همگان سر باشی

تا شود قصه تو ورد زمین باید که

تن به پرواز سپاری و کبوتر باشی

داستان عشقی و خونین تر ان گیرا تر

بهترآنست ته قصه تو پر پر باشی

یا نه خورشید شوی ماه بیاید یاریت

چه قشنگ است که با ماه برادر باشی

                 ***

استعاره است کبوتر شدن و خورشیدت

به یقین از همه آفاق جهان سرباشی

+ ارتكاب درر یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:51 توسط محسن کریمی |