تبليغاتX
من و غزل - سلام دوستان
من و غزل به تفاهم رسیده ایم ولی ................. کسی به خواندن این خطبه حیف راضی نیست

«شعر بي خيال  » 

                                  

اين حرف ها دل سنگ قبر را هم آب كرده

اين را ترك روي سنگ به من گفت

 


هنوز يادم نرفته است كه با لبخندي غبار آلود

از پسر شش ساله ات خواستي كه مرد خانه شود

و من كه خاله بازي را دوست داشتم قبول كردم

اما براي هزار و چندمين بار اعتراف مي كنم

كه پس از تو نتوانستم  با نگاه هرزه مرد همسايه بجنگم

بنياد ماه به ماه پول مي آورد

و مادرم كه زينب را پا به ماه بود

هيچ نمي گفت حرفهايي را كه زنان همسايه با دود قليانشان بالا مي آوردند را

شبها خواب مي ديدم كه يك نفر آمده

و خانه ي ما را به محله اي ديگر برده است

محله اي كه قليان زنان همسايه دود در دل ما نمي کند

همه اينها را بارها برايت گفته ام

گفته ام كه سخت است با قاب صحبت كردن

با عكس صحبت كردن

باسنگ صحبت كردن

سخت است كه ببيني

مادرت در سي سالگي مثل مادر بزرگ كوچك شده است

راستي

من و آقاي دكتر فهميديم

كه قلب مادر خيلي وقت است درد مي كند .

 

+ ارتكاب درر یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:49 توسط محسن کریمی |