غزلي براي اينروزهاي بي شعر مانده ام
اينروزها گم كرده ام دكتر دوايم را
گم كرده ام حتي خودم را ، جاي پايم را
اين شعرها باد هوا بودند مي دانم
اما ندارد باد هم ديگر هوايم را
اين روزها حتي من از آينه دلگيرم
وقتي كه درمي آورد او هم ادايم را
بغضم شكست و اسمان من نرك برداشت
نه رود نه ... پوشاند دريا گونه هايم را
اما عبورت مي دهم اينبار هم اي شعر !
وقتي بكوبم باز بر دريا عصايم را